باران نمي شوم
كه نگويي:
با چه منتي خود را بر شيشه مي كوبد
تا پنجره را باز كنم
و نيم نگاهي بيندازم .
ابر مي شوم
كه از نگراني يك روز باراني
هر لحظه پنجره را بگشايي
و مرا در آسمان
نگاه كني !






دوست دارم تقديمش كنم به نگار كه خاطره اين شعرو برام زنده كرد . طرح روي جلد اون صفحه رو خيلي دوست داشتم ! يادش بخير!