تبليغاتX
از پشت شیشه های مُشجر
شعر نوشته هاي سارا شاهدی



دخترك بهار

شكوفه هاي صورتي هلو را

به بيد مجنون موهايش

سنجاق مي كند.

گلبرگهاي ناخنش را

          سرخ
                   سفيد
                             گلبهي

لاك مي زند

ميهماني جوانه هاست.

پيچك النگوهايش

توي باغچه مي افتد

وقتي كه ابر ِ روسري اش را

 
گره مي زند.

 مي پيچد

        به ديوار خيس خيالم ...

ببين

روي ساقه ها

اثر ماتيك ياسي اش را .

+ سارا شاهدی | چهارشنبه 29 اسفند1386  | 

ستاره گمان مي كند
تو گم شده اي
و خبر ندارد
روشنايي اتاقم
به خاطر حضور توست
ماه من !

+ سارا شاهدی | پنجشنبه 16 اسفند1386  | 

خلوت كرده اي
- با خودت -
نشسته اي كنار حوض
دستهايت
موج مي اندازد در دل آب
خبر نداري
به هم زده اي
خلوت شبانه ماهي و ماه را .

+ سارا شاهدی | دوشنبه 6 اسفند1386  | 

باران نمي شوم
كه نگويي:
با چه منتي خود را بر شيشه مي كوبد
تا پنجره را باز كنم
و نيم نگاهي بيندازم .
ابر مي شوم
كه از نگراني يك روز باراني
هر لحظه پنجره را بگشايي
و مرا در آسمان
نگاه كني !






دوست دارم تقديمش كنم به نگار كه خاطره اين شعرو برام زنده كرد . طرح روي جلد اون صفحه رو خيلي دوست داشتم ! يادش بخير!

+ سارا شاهدی | پنجشنبه 2 اسفند1386  |