مي آيي چكار؟
وقتي كه هيچ گلي به سرم نمي زني
بهار!
سارا شاهدي
مي آيي چكار؟
وقتي كه هيچ گلي به سرم نمي زني
بهار!
سارا شاهدي
یکی رو
دستهایمان؛ زیبـاترین بافتنی دنیـا.
سارا شاهدی
همۀ فصلها
از من که بگذرند
پاییز می شوند.
سارا شاهدی
- که خودش را به خواب زده -
هزار فردا گذشته ، امـا
هر چه بیدار می شوم
هنوز
صبح نشده.
سارا شاهدی
به دلم گره زده اي و رفته اي
چه فرقي مي كند
دربه دري اش
چه وقتي از سال باشد؟
سارا شاهدي
توي كتابهاي فارسي مان
"رفت "
كه لازم نبود !
سارا شاهدي
نه آغوش پنجره اشتياقي به صبح دارد
نه خلوت شب ميلي به ماه و ستاره ...
من مانده ام و
پرده هاي آرام ِ اين اتاق تيره و
تارهاي عنكبوت...اينجا
احتمال زندگي كم است
بر نگرد!سارا شاهدي
سارا شاهدي
یک گوشه
بغ کرده!
تمام زندگی ام
سایلنت ...
سارا شاهدي
توي خوابهايم .
*
توي زندگي ام
چه اشكالي داشت ؟
سارا شاهدي
من افتاده ام.
تو از دست
من از پا
سارا شاهدي