یکی رو
دستهایمان؛ زیبـاترین بافتنی دنیـا.
سارا شاهدی
یکی رو
دستهایمان؛ زیبـاترین بافتنی دنیـا.
سارا شاهدی
همۀ فصلها
از من که بگذرند
پاییز می شوند.
سارا شاهدی
- که خودش را به خواب زده -
هزار فردا گذشته ، امـا
هر چه بیدار می شوم
هنوز
صبح نشده.
سارا شاهدی
به دلم گره زده اي و رفته اي
چه فرقي مي كند
دربه دري اش
چه وقتي از سال باشد؟
سارا شاهدي
توي كتابهاي فارسي مان
"رفت "
كه لازم نبود !
سارا شاهدي
نه آغوش پنجره اشتياقي به صبح دارد
نه خلوت شب ميلي به ماه و ستاره ...
من مانده ام و
پرده هاي آرام ِ اين اتاق تيره و
تارهاي عنكبوت...اينجا
احتمال زندگي كم است
بر نگرد!سارا شاهدي
سارا شاهدي
یک گوشه
بغ کرده!
تمام زندگی ام
سایلنت ...
سارا شاهدي
توي خوابهايم .
*
توي زندگي ام
چه اشكالي داشت ؟
سارا شاهدي
من افتاده ام.
تو از دست
من از پا
سارا شاهدي
این قطارها
که می آیند و می روند
مسافر مرا
چرا نمی آورند؟